![]() |
![]() |
|
|
سلام به همه ی دوستان خوب دنیای مجازی:
ببخشید میدونم تاخیرم خیلی زیاد شده اما خب چی کار میشه کرد از دست بعضی معلما که وقت سر خاروندن ام بهمون نمیدن و هرروزمون رو با امتحانا پر میکنن آخه این چه وضعیه؟
این چند روزه که خیلی اذیت شدم حتی بعضی شب ها اصلاً خواب نداشتم برای چی؟برای امتحانات میان ترم،تکالیف مدرسه و کلاس زبان وکارای متفرقه که بیشتر وقتمو میگرفت!
امروز امتحان ادبیات داشتیم که معلمش یه معلم سخت گیر که مامانم باشه بود.دیشب کلاس داشتم و دیر وقت به خونه رسیدم خیلی ام خسته بودم اما با تمام این مشکلات مجبور شدم امتحانم رو بخونم خدا رو شکر امروز آخرین امتحانم بود که از دست تمام امتحانا خلاص شدم به خصوص امتحان ادبیات که باید خیلی میخوندم اگر نمیخوندم واویلا!
راستی این تعطیلات بهتون خوش بگذره یعنی:شب پنج شنبه،جمعه،شنبه،یک شنبه حسابی استفاده بکنین که دیگه بر نمی گرده و یعنی آزادی!
قول میدم دفعه ی بعد زود تربیام و بنویسم!
تا نوشته ی بعدی خدافظ.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 15:14 توسط نینوش |
|
|
سلام به دوست های خوب وبلاگی:
خیلی خوشحالم که میتونم بعد از کلی تاخیر براتون بنویسم
خب چی کارا میکنین خوش میگذره؟کلاس های تابستونی خوبه؟راستش رو بخواین سولام ته کشید.
خدافظ تا بعد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 0:23 توسط نینوش |
|
|
سلام به همه دوستان خودم:
7 اسفند تولدم بود و بابام به طور بدی مریضی سختی گرفته بود اما به روی خودش نمی اورد که من نارحت نشوم!!!
خلاصه شب شد و حاله بابام بهتر شد و من و مامانم و بابام رفتیم تا کیک بخریم و کیک رو خریدیم و به خونه بر گشتیم نیلوفر(خواهرم) خونه موند و وسایل اولیه رو آمده کرد وقتی به خانه برگشتیم تولد کوچکی گرفتیم و نیلوفر یک ساعت کادو داد و مامانم و بابام 100تومان پول دادن!!!
بابا همه ی این مشکلات این تولد به من و مامانم و بابام و نیلوفر بسیار خوش گذشت!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم اسفند 1387ساعت 12:42 توسط نینوش |
|
|
سلام به دوستای خودم:
ولنتایین مبارک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 22:3 توسط نینوش |
|
|
دنیا را بد ساختن
کسی را که دوست داری،دوستت ندارد
کسی که تو را دوست دارد،تو دوستش نداری
اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد،
به رسم آئین زندگانی به هم نمی رسند.
و این رنج است
زندگی یعنی این......
دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:36 توسط نینوش |
|
|
سلام به همه ی دوستای وبلاگی:
امید وارم که هر جا هستید سالم باشید و کریسمس هم به دوستان مسیحی مبارک!!!
HAPPY
CRISMAS
MARY
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 15:17 توسط نینوش |
|
|
یه مدت طولانیه که آپ نکردم.امیدوارم بهم حق بدین....آخه الان تقریبا 2ماهه دیگه وجود و صدای گرمه بابابزرگه مهربونم و نمی بینم و نمی شنوم.
هر روز که میرم خونه شون جای خالیش عذابم میده.مخصوصا دیدن بی قراری های مامان بزرگم...چقدر سخته واقعا.... اما همه میگن راحت شد آخه 1 سال بود مریض شده بود مریضی که حتی اسمش تمام وجود آدم و می لرزونه... اما با همه ی اینا ذره ای از مهربونی و مظلومیش کم نشده بود....برای شادی روحش یه فاتحه بخونین.... آقاجون مهربونم روحت شاد....تا ابدیت دوستت دارم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 10:24 توسط نینوش |
|
|
میخوام چهره ی دلنشین یکی از بهترین هایم را براتون توصیف کنم:
مو های قهوه ای براق و قدی بلند و دماغی خوشگل و لبانی صورتی و چشمانی قهوه ای ودستانی زیبا و انگشتانی کشیده و آرامش بخش که هرگاه دستاتش را روی صورتم می گذاره احساس آرامش و امنیت میکنم وبا وجودش احساس خوشایندی دارم و هر موقع که پیشم نیست احساس دارم که چیزی رو کم دارم و همش به یادش می افتم یعنی در هر ثانیه. این چهره ی زیبا و چهری نشین چهره ی مامانی دلسوز و مهربان است!!!! امروز این رو به عنوان انشا نوشتم و از این رو که مامانم معلم ادبیاتم است این رو خوندم جالب بودو همه خندیدند!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 22:9 توسط نینوش |
|
|
سلاممممم به همه ی دوستان خودم...
ماه رمضان پارسال ما با دوست بابام به پارک چیتگر رفته بودیم.وقت اذان رسید و تصمیم گرفیم افطار کنیم وقتی افطار کردیم ناگهان بارونی اومد که اگه شامپوولیف برده بودی می تونستیم حموم کنیم خلاصه سفره روی زمین بود و ما پریدیم توی ماشین که خیس نشیم خلاصه این بارون و پارک چیتگر و...به ما خیلی خوش گذشت به یاد موندنی بود!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 19:41 توسط نینوش |
|
|
سلام به همه ی دوستان دنیای مجازی
امروز دوست دارم خاطره ی تلخ و خنده دارم را براتون بگم: تازه تابستون شروع شده بود. همونطور که میدونین ما بچه ها عاشق تابستونو به قول معروف عاشق تعطیلی که مسافرت و گردش و...بریم وخوش بگذرونیم و حالشو ببریم. روزی بود که ما به مشهد سفر کردیم بودیم و می خواستیم برگردیم ما که در جاده بودیم و من به طرف شیشه نشسته بودم و به جاده خیره شده بودم ناگهان چشمم به یک گله گوسفند افتاد بابام که راننده ی ماشینمون بود خواستم ماشین را چند دقیقه ای به توقف در آورد تا من با مامان و بابام وخواهرم بریم و گله ی گوسفندان را تماشا کنیم بعدرفتیم به تماشای گوسفندان من چند تا بره بغلم گرفتم و باهاشون عکس گرفتم یک الاغ ناز و خوشگلی اونجا بود با هاش عکس گرفتم بعد تصمیم گرفتم چند علف از زمین بکنم و به اقا الاغه بدم ناگهان از خودم غافل شدم وخوردم زمین الاغ سواستفاده گر هم اومد دنبالم من که دمر خورده بودم زمین الاغه خنگ اومد و شروع به بالا و پایین پریدن روی من کرد!!!من که زیرپاهاش بودم فقط گریه می کردم. مامانم که چشمش به من افتاد فقط جیغ زد خب خوب بود یا بد خوشت اومد نظر بده!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 19:30 توسط نینوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 مرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
| پیوندها |
|
شازده خانم |
|
RSS
|