![]() |
![]() |
|
|
سلام به دوست های خوب وبلاگی:
خیلی خوشحالم که میتونم بعد از کلی تاخیر براتون بنویسم
خب چی کارا میکنین خوش میگذره؟کلاس های تابستونی خوبه؟راستش رو بخواین سولام ته کشید.
خدافظ تا بعد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 0:23 توسط نینوش |
|
|
سلام به همه دوستان خودم:
7 اسفند تولدم بود و بابام به طور بدی مریضی سختی گرفته بود اما به روی خودش نمی اورد که من نارحت نشوم!!!
خلاصه شب شد و حاله بابام بهتر شد و من و مامانم و بابام رفتیم تا کیک بخریم و کیک رو خریدیم و به خونه بر گشتیم نیلوفر(خواهرم) خونه موند و وسایل اولیه رو آمده کرد وقتی به خانه برگشتیم تولد کوچکی گرفتیم و نیلوفر یک ساعت کادو داد و مامانم و بابام 100تومان پول دادن!!!
بابا همه ی این مشکلات این تولد به من و مامانم و بابام و نیلوفر بسیار خوش گذشت!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم اسفند 1387ساعت 12:42 توسط نینوش |
|
|
سلام به دوستای خودم:
ولنتایین مبارک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 22:3 توسط نینوش |
|
|
دنیا را بد ساختن
کسی را که دوست داری،دوستت ندارد
کسی که تو را دوست دارد،تو دوستش نداری
اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد،
به رسم آئین زندگانی به هم نمی رسند.
و این رنج است
زندگی یعنی این......
دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:36 توسط نینوش |
|
|
سلام به همه ی دوستای وبلاگی:
امید وارم که هر جا هستید سالم باشید و کریسمس هم به دوستان مسیحی مبارک!!!
HAPPY
CRISMAS
MARY
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 15:17 توسط نینوش |
|
|
یه مدت طولانیه که آپ نکردم.امیدوارم بهم حق بدین....آخه الان تقریبا 2ماهه دیگه وجود و صدای گرمه بابابزرگه مهربونم و نمی بینم و نمی شنوم.
هر روز که میرم خونه شون جای خالیش عذابم میده.مخصوصا دیدن بی قراری های مامان بزرگم...چقدر سخته واقعا.... اما همه میگن راحت شد آخه 1 سال بود مریض شده بود مریضی که حتی اسمش تمام وجود آدم و می لرزونه... اما با همه ی اینا ذره ای از مهربونی و مظلومیش کم نشده بود....برای شادی روحش یه فاتحه بخونین.... آقاجون مهربونم روحت شاد....تا ابدیت دوستت دارم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 10:24 توسط نینوش |
|
|
میخوام چهره ی دلنشین یکی از بهترین هایم را براتون توصیف کنم:
مو های قهوه ای براق و قدی بلند و دماغی خوشگل و لبانی صورتی و چشمانی قهوه ای ودستانی زیبا و انگشتانی کشیده و آرامش بخش که هرگاه دستاتش را روی صورتم می گذاره احساس آرامش و امنیت میکنم وبا وجودش احساس خوشایندی دارم و هر موقع که پیشم نیست احساس دارم که چیزی رو کم دارم و همش به یادش می افتم یعنی در هر ثانیه. این چهره ی زیبا و چهری نشین چهره ی مامانی دلسوز و مهربان است!!!! امروز این رو به عنوان انشا نوشتم و از این رو که مامانم معلم ادبیاتم است این رو خوندم جالب بودو همه خندیدند!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 22:9 توسط نینوش |
|
|
سلاممممم به همه ی دوستان خودم...
ماه رمضان پارسال ما با دوست بابام به پارک چیتگر رفته بودیم.وقت اذان رسید و تصمیم گرفیم افطار کنیم وقتی افطار کردیم ناگهان بارونی اومد که اگه شامپوولیف برده بودی می تونستیم حموم کنیم خلاصه سفره روی زمین بود و ما پریدیم توی ماشین که خیس نشیم خلاصه این بارون و پارک چیتگر و...به ما خیلی خوش گذشت به یاد موندنی بود!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 19:41 توسط نینوش |
|
|
سلام به همه ی دوستان دنیای مجازی
امروز دوست دارم خاطره ی تلخ و خنده دارم را براتون بگم: تازه تابستون شروع شده بود. همونطور که میدونین ما بچه ها عاشق تابستونو به قول معروف عاشق تعطیلی که مسافرت و گردش و...بریم وخوش بگذرونیم و حالشو ببریم. روزی بود که ما به مشهد سفر کردیم بودیم و می خواستیم برگردیم ما که در جاده بودیم و من به طرف شیشه نشسته بودم و به جاده خیره شده بودم ناگهان چشمم به یک گله گوسفند افتاد بابام که راننده ی ماشینمون بود خواستم ماشین را چند دقیقه ای به توقف در آورد تا من با مامان و بابام وخواهرم بریم و گله ی گوسفندان را تماشا کنیم بعدرفتیم به تماشای گوسفندان من چند تا بره بغلم گرفتم و باهاشون عکس گرفتم یک الاغ ناز و خوشگلی اونجا بود با هاش عکس گرفتم بعد تصمیم گرفتم چند علف از زمین بکنم و به اقا الاغه بدم ناگهان از خودم غافل شدم وخوردم زمین الاغ سواستفاده گر هم اومد دنبالم من که دمر خورده بودم زمین الاغه خنگ اومد و شروع به بالا و پایین پریدن روی من کرد!!!من که زیرپاهاش بودم فقط گریه می کردم. مامانم که چشمش به من افتاد فقط جیغ زد خب خوب بود یا بد خوشت اومد نظر بده!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 19:30 توسط نینوش |
|
|
سلامی دوباره به تمام دوستان دنیای مجازی
میخوام راجب یه کوچولوی ناز و زیبا که برای همه ی ما عزیز و با کاراش دل همه رو میبره بگم:
اسم جوجه ی ما ویاناس...ویانا 10ماهشه اما خیلی دل میبره....چشای روشن و مژه هایی بلند داره...قدش بلند و این خصوصیاتش به مامان الی و باباش رفته...یه کارایی میکنه.....وااااااااای.دلم تنگ شد براش با هر آهنگی دستهای کوچولوشو به هم میزنه و ذوق میکنه یا به قول همه نانای میکنه. بعضی وقتها انقدر شدید ذوق میکنه که به سرفه می افته.لباشو غنچه میکنه و بوس میکنه.... تازه یه کار جا لب ترش اینکه شست پاشو می خوره..!!! انقدر جیجره دوست دارم هر وقت میبینمش |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 19:15 توسط نینوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
| پیوندها |
|
شازده خانم |
|
RSS
|